تبليغاتX
عشق یا نفرت؟؟؟؟؟

 

 عشق یا نفرت؟؟؟؟؟

        عشق را چگونه تفسیر میکنید؟؟؟



Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟

I can't tell the reason... but I really like you
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟

How can you say you love me?
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي





Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنيه،

because you are caring,
هميشه بهم اهميت ميدي،

because you are loving,
دوست داشتني هستي،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستي،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون



Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم



If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دليل ميخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم



True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

 نوشته شده در  2008/9/13ساعت 6:15 AM توسط نی

  

        زندگی زیباست (بخشی از منظومه ی آرش کمانگیر از سیاوش کسمایی)

 زندگي زيباست

سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهي در بلور آب

بوي عطر خاك باران خورده در كهسار

 خواب گندمزارها در چشمه‌ي مهتاب

آري آري زندگي زيباست

آمدن ، رفتن ، دويدن، عشق ورزيدن

درغم انسان نشستن

پابه‌پا‌ي شادماني‌هاي مردم پاي كوبيدن

كار كردن، كار كردن،آرميدن

گفته بودم زندگي زيباست

گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست

آسمان باز

آفتاب زر

باغ‌هاي گل

دشت هاي بي در و پيكر

آري آري زندگي زيباست

زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست

گر بيفروزيش رقص شعله‌اش در هر كران پيداست

ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست

زندگي زيباست

دلم از مرگ بيزار است

كه مرگ اهريمن خو آدمي خوار است

ولي آن دم كه زاندوهان روان آدمي تار است

ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است

فرو رفتن به كام مرگ شيرين است

همان بايسته‌ي ازادگي اين است

 نوشته شده در  2008/8/23ساعت 5:5 PM توسط نی

  

        چیزایی که دوست نداشتم به این زودی بگم

دو دوست با پای پياده در صحرايی سفر می کردند.آن دو در طول سفر با يکديگر حرفشان شد و يکی به ديگری سيلی زد. آن که سيلی خورده بود، خيلی دردش آمد اما بی آنکه حرفی بزند روی شن نوشت: «امروز بهترين دوستم به من سيلی زد.» دو دوست آنقدر پياده رفتند تا به يک آبادی رسيدند. سپس تصميم گرفتند آب تنی کنند. دوستی که سيلی خورده بود در گل و لای گير کرد و چيزی نمانده بود غرق شود، اما دوستش او را نجات داد. دوست نجات يافته پس از اينکه حالش جا آمد روی سنگ حک کرد: «امروز بهترين دوستم زندگی من را نجات داد.» دوستی که سيلی زده بود ، پرسيد موقعی که تو را زدم روی شن نوشتی و اکنون که تو را نجات دادم روی سنگ،چرا؟؟ دوست ديگر پاسخ داد: وقتی کسی به ما صدمه می زند بايد روی شن نوشت تا باد آن را پاک کند؛اما وقتی کسی کار خوبی برای ما انجام می دهد بايد روی سنگ حک کرد تا باد هرگز نتواند ان را پاک کند.

ياد بگيريم بدی ها را روی شن بنويسيم و خوبی ها را روی سنگ

حالا يكم نظر شخصيم رو هم دخالت بدم

منم اينو قبول دارم كه بايد بدي ها رو روي شن نوشت تا پاك بشن و خوبي ها رو روي سنگ حك كرد كه هيچ وقت فراموششون نكنيم اما گاهي هم بايد بدي ها رو روي يه سنگ حك كنيم تا واسه بقيه عبرت بشه كه اونا هم دچار بلاي كه ما شديم نشن

فكر مي‌كنم از حرفام مي‌شه فهميد كه دلم خيلي پره خيلي اما نه از يه دوست از كسي كه يه دوست يه خوبو ازم گرفت  و از اونم گله دارم كه چرا اينجوري بي هيچ مدركي محاكمم كرد

آره من توي يه دادگاهي كه قاضي دادگاه شاكي بود و شاهدشو كسي نشناخت يا حتي بدون شاهد ( اگه مي‌گم بدون شاهد واسه اينه كه  كسي كه من حتي نفهميدم كي بود يا اجازه ندادن بشناسمش شايد وجود نداشته باشه كه اگه اينجوري باشه فقط بايد واسه خودم تاسف بخورم)  و بدون اجازه دفاع از خود محاكمه شدم حتي نذاشتن خودم توي جلسه دادگاه باشم! يه دادگاه يه نفره كه فقط حكم صادر كرد و خود قاضي شروع به اجراي حكم كرد و منو از كسي كه دوستش داشتم جدا كرد و حق ملاقاتشو هم ازم گرفت واسه هميشه كسي كه نه به اين سادگي بلكه خيلي سخت تازه تونسته بودم اونم نه كامل اما به هر حال تونسته بودم بهش برسم پس فكر مي كنم شما هم با من موافق باشيد كه بعضي وقتا يه چيزياي قابل نوشتن روي سنگ نيستن حتي از طرف يه عشق كه باعث مي‌شه عشق جاشو با تنفر عوض كنه 

 نوشته شده در  2008/8/6ساعت 10:19 AM توسط نی

  

        معجزه باران

حاليا معجزه باران را باور كن

و سخاوت را در چشمان چمنزار ببين

كه در اين كوچه تنگ

با همين دست تهي

روز ميلاد اقاقيها را جشن مي گيرد

خاك جان يافته است

تو چرا سنگ شدي؟

تو چرا اين همه بي رنگ شدي؟

باز كن پنجره را

و بهاران را باور كن

                                                      "فريدون مشيري"

 نوشته شده در  2008/8/3ساعت 9:1 AM توسط نی

  

        دو خط موازي

دو خط موازي زاييـده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشيد. آن وقت دو ‏خط موازي چشمشــان به هم افتاد. و در همان يک نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يکديگر را در ‏سينه جای دادند. خط اولي گفت:ما مي‌توانيم زندگی خوبی داشته باشيم. و خط دومی ‏از هيجان لــرزيد. خط اولی گفت: و خانه‌اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار مي‌کنم. می‌توانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ،يا خط کنار ‏يک نردبام. خط دومی گفت: من هم می‌توانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،يا خط يک نيمکت خالی در يک پارک کوچک و خـــلوت
.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اي. و حتمأ زندگی خوشی خواهيــم داشـت
.
در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمي‌رسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند
.
دو خط موازی لـرزيدند. به همديگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زير گريـه
.
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ يک راهی پيدا ميشود .خط دومی گفت: ‏شنيدی که چه گفتند؟ هيچ راهی وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمی رسيم. و دوباره ‏زد زير گريه. خط اولی گفت: نبايد نااميد شد. ما از اين صفحه کاغذ خارج می شويم و ‏دنيا را زير پا می گذاريم. بالاخره کسی پيدا می‌شود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيد. از زيردر کلاس گذشتند. و وارد حياط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عميق .......، ‏از درياها ....... ،از شهرهای شلوغ
.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زيادی را ملاقات کردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب می‌کنيد. فيزيکدان گفت: ‏بگذاريد از همين الآن نااميدتان کنم. اگر می شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر ‏دانشی به نام فيزيک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نيست، دردتان بی‌درمان است. شيمی دان گفت: شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد. اگر قرار باشد با ‏يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترين موجودات روی زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنيا کن فيکون می شود . سيـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادف می‌کنند. نظام دنيا از هم می‌پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ‏ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است
.
و بالآخره به کودکی رسيدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم می‌رسيد. نه در ‏دنياي واقعيات. آن را در دنياي ديگری جستجو کنيد...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل می‌گرفت. ‏‏«آنها کم کم ميل به هم رسيدن را از دست می‌دادند.» خط اولی گفت: اين بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:اين که به هم ‏برسيم. خط دومی گفت: من هم همينطور فکر می‌کــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند
.
يک روز به يک دشت رسيدند. يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشی می‌کرد.خط ‏اولی گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشی شويم و از اين آوارگی نجات پيــدا کنيم
.
خط دومی گفت: شايد ما هيچ وقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون می آمديم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد
.
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام ‏پايين می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می‌رسيد‏
.

 نوشته شده در  2008/7/25ساعت 10:20 AM توسط نی

  

        يه الفبا واسه زندگيمون

A – Accept: پذيرا باشيد:

ديگران را همانگونه که هستند بپذيريد ، حتی اگر برايتان مشکل باشد که عقايد ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنيد.


B - Break away: خودتان را جدا سازيد:

خود را از تمام چيزهایی که مانع رسيدن شما به اهدافتان می شود جدا سازيد.


C - Create: خلق کنيد:

خانواده ای از دوستان و آشنايانتان تشکيل دهيد و با آنها اميدها ، آرزوها ، ناراحتی ها و شادی هايتان را شريک شويد..


D – Decide: تصميم بگيريد:

تصميم بگيريد که در زندگی موفق باشيد . در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پيدا می کند و اتفاقات خوشايند و دلپذيری برای شما رخ خواهد داد.


E - Explore: کاوشگر باشيد:

جستجو و آزمايش کنيد . دنيا چيزهای زيادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادريد چيزهای زيادی را ارائه دهيد. هر زمان که کار جديدی را آزمايش می کنيد خودتان را بيشتر می شناسيد.


F - Forgive: ببخشيد:

ببخشيد و فراموش کنيد . کينه فقط بارتان را سنگينتر می کند و الهام بخش ناخوشايندی است. از بالا به موضوع نگاه کنيد و به خاطر داشته باشيد که هر کسی امکان دارد اشتباه کند.


G - Grow: رشد کنيد:

عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنيد تا نتوانند مانع و سد راه شما برای رسيدن به اهدافتان شوند.


H – Hope: اميدوار باشيد:

به بهترين چيزها اميد داشته باشيد و هرگز فراموش نکنيد که هر چيزی امکان پذير است ، البته اگر در کارهايتان پشتکار داشته باشيد و از خدا کمک بخواهيد.


I - Ignore: ناديده بگيريد:

امواج منفی را ناديده بگيريد . روی اهدافتان تمرکز کنيد و موفقيت های گذشته را بخاطر بسپاريد . پيروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقيت های آينده هستند.


J – Journey: سفر کنيد:

به جاهای جديد سر بزنيد و با فکر روشن ، امکانات جديد را آزمايش کنيد . سعی کنيد هر روز چيزهای جديدی را بياموزيد ، بدين صورت رشد خواهيد کرد و احساس زنده بودن می کنيد.


K – Know: بدانيد:

بدانيد که هر مساله‌ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهايت حل خواهد شد . همان طور که گرمای مطبوع و دلپذير بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آيد.


L – Love: دوست بداريد:

اجازه دهيد که عشق به جای نفرت ، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هيچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد ، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد.


M – Manage: مدير باشيد:

بر زمان مديريت داشته باشيد ، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث می‌شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنيد.


N - Notice: توجه کنيد:

هرگز افراد فقير ، نااميد ، رنج کشيده و ضعيف را ناديده نگيريد و هر نوع کمکی را که قادريد به اين افراد ارائه دهيد از آنان دريغ نکنيد.


O -Open: باز کنيد:

چشم هايتان را باز کنيد و به تمام زيباييهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنيد ، حتی در سخت ترين و بدترين شرايط ، چيزهای زيادی برای سپاسگزاری وجود دارد.


P –Play: بازی و تفريح کنيد:

فراموش نکنيد که در زندگيتان تفريح و سرگرمی داشته باشيد . بدانيد که موفقيت بدون شادی و لذت های مشروع ، مفهومی ندارد.


Q – Question: سوال کنيد:

چيزهايي را که نمی دانيد بپرسيد ، زيرا که شما برای ياد گرفتن به اين کره خاکی آمده‌ايد.


R – Relax: آرامش داشته باشيد:

اجازه ندهيد که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به ياد داشته باشيد که همه چيز در نهايت درست خواهد شد.


S – Share: سهيم شويد:

استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائيهايتان را با ديگران تقسيم کنید ، زيرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد.


T – Try: تلاش کنيد:

حتی زمانی که روياهایتان غير ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنيد . با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهرو خبره می شويد.


U – Use: استفاده کنيد:

از استعدادها و توانايي‌هايتان به عنوان بهترين هديه استفاده کنيد . استعدادهايي که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحيح از استعدادها و توانايي هايتان برای شما پاداش های غيرمنتظره ای به دنبال دارد.


V – Value: احترام بگذاريد:

برای دوستان و اقوامی که شما را حمايت و تشويق کرده اند ، ارزش قائل شويد و هر کاری که از دستتان بر می‌آيد برای آنها انجام دهيد.


X – X-Ray: اشعه ايکس:

با دقت و شبيه اشعه ايکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگريد در نتيجه شما زيبايي و خوبی را در قلب آنها خواهيد ديد.


Y – Yield: اجازه دهيد:

اجازه دهيد که صداقت و درستکاری وارد زندگيتان شود. اگر شما در راه درستی حرکت کنيد درانتها خوشبختی را خواهيد يافت .


Z – Zoom: تمرکز کنيد:

زمانی که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کرده است ، به جاهای شاد برويد . اجازه ندهيد که تلخی ها مانع رسيدن شما به اهدافتان شود. در عوض روی توانايي ها ، روياها و فردايي روشن تمرکز کنيد

 نوشته شده در  2008/7/15ساعت 10:40 AM توسط نی

  

        عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

روزی روزگاری پسرک فقيری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامين مخارج تحصيلش دستفروشی می کرد.از اين خانه به آن خانه می رفت تا شايد بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها يک سکه 10 سنتی برايش باقيمانده است و اين درحالی بود که شديداً احساس گرسنگی می‌کرد.تصميم گرفت از خانه‌ای مقداری غذا تقاضا کند.بطور اتفاقی درب خانه‌ای را زد.دختر جوان و زيبائی در را باز کرد.پسرک با ديدن چهره زيبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا،فقط يک ليوان آب درخواست کرد.دختر که متوجه گرسنگی شديد پسرک شده بود بجای آب برايش يک ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه وآهستگی شير را سر کشيد و گفت:«چقدربايد به شما بپردازم؟ »دختر پاسخ داد: « چيزی نبايد بپردازی.مادر به ما آموخته که نيکی ما ازائي‌ندارد.» پسرک‌گفت:«پس‌من‌از‌صميم‌قلب‌ازشما‌‌‌‌‌‌سپاسگذاري‌مي‌‌کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشکان محلی از درمان بيماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستانی مجهز ، متخصصين‌نسبت‌به‌درمان‌او‌اقدام‌کنند.
دکتر هاوارد کلی جهت بررسی وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميکه متوجه شد بيمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجيبی در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بيمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يک تلاش‌طولانی‌عليه‌بيماری‌پيروزی‌ازآن‌دکتر‌کلی‌گرديد.
آخرين روز بستری شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دکتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت وبرای‌زن‌ارسال‌نمود.
زن از باز کردن پاکت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که بايد تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاکت را باز کرد.چيزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای اين صورتحساب قبلاً با يک ليوان شير پرداخت شده است»

 نوشته شده در  2008/7/8ساعت 9:5 AM توسط نی

  

        دچار

 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهايي
 چه قدر هم تنها
 خيال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار يعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دريای بي‌کران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نيست
 هميشه فاصله‌ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله‌ای هست
دچار بايد بود
 وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
 حرام خواهد شد
 و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشياست
 و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هايي که غرق ابهامند
نه
 صدای فاصله هايي که مثل نقره تميزند
 و با شنيدن يک هيچ می شوند کدر
 هميشه عاشق تنهاست
 و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روی نور می خوابند
 و او ؤ ثانيه ها بهترين کتاب جهان را
به آب می بخشند
 و خوب می دانند
 که هيچ ماهی هرگز
هزار و يک گره رودخانه را نگشود
                                                                     "قسمتي از شعر مسافر از سهراب سپهري"

 نوشته شده در  2008/7/6ساعت 10:6 AM توسط نی

  

        نی نامه

   بشنو از ني چون حكايت مي‌كند                             ازجدايي‌ها شكايت مي‌كند

   كز نيستان تا مرا ببريده‌اند                                 از نفيرم مرد و زن نايده‌اند

   سينه خواهم شرحه شرحه از فراق                           تا بگويم شرح درد اشتياق

   هركسي كو دور ماند از اصل خويش                        باز جويد روزگار وصل خويش

   من به هر جمعيتي نالان شدم                               جفت خوشحالان‌وبدحالان شدم

   هركسي از ظن خود شد يار من                             از درون من نجست اسرار من

   سرمن از ناله من دور نيست                              ليك چشم‌و‌گوش را آن نور نيست

   تن ز جان‌و جان ز تن مستور نيست                     ليك كس را ديد جان دستور نيست

   آتش است اين بانگ ناي‌و نيست باد                  هركه اين آتش ندارد نيست باد

   آتش عشق است كاندر ني فتاد                          جوشش عشق است كاندر مي فتاد

   ني حريف هركه از ياري بريد                              پردهايش پرده هاي ما دريد

   همچو ني زهري‌و ترياقي كه ديد؟                         همچو ني دمسازو مشتاقي كه ديد؟

   ني حديث راه پر خون مي‌كند                              قصه‌هاي عشق مجنون مي‌كند

   محرم اين هوش جز بي‌هوش نيست                     مر زبان را مشتري جز گوش نيست

   در غم ما روزها بي‌گاه شد                                  روزها با سوز ها همراه شد

   روزها گر رفت گو رو باك نيست                      تو بمان اي كه چون تو پاك نيست

   هركه جز ماهي ز آبش سير شد                          هركه بي روزيست روزش دير شد

    در نيابد حال پخته هيچ خام                               پس سخن كوتاه بايد والسلام

 نوشته شده در  2008/7/4ساعت 6:32 AM توسط نی

  

        ارزش عشق

 روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس ....... هر كدام به روش خويش مي زيستند . تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت : هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد . تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند . همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند . در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و

نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود . عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!! قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند . جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت : ثروتمندي عزيز به من كمك كن . ثروتمندي گفت : متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست . عشق رو به (غرور) كرد و گفت : مرا نجات مي دهي ؟ غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني . عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت : متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم . در اين حين خوشگذراني و بيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور شهوت را ديد و به او گفت : آيا به من كمك ميكني ؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه !!!!! سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمي توانست     نا اميد باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت : خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد . عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد . پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود . جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام كرد و از او تشكر كرد دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت : من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي ؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست . تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي . عشق تشكر كرد و گفت : بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد ؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت : زمان ؟؟!!!!! دانائي لبخندي زد وپاسخ داد : بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند .

 نوشته شده در  2008/7/2ساعت 10:42 AM توسط نی

  

        درباره

زندگي برگ بودن در مسير باد نيست امتحان ريشه هاست؛ ريشه هم هرگز اسير باد نيست
پروردگارا از عشق امروزمان چيزي براي فردايمان باقي بگذار....به اندازه يك نگاه...به اندازه يك لبخند....تا به ياد داشته باشيم كه روزي عاشق هم بوديم

        ناوبری
        پیوندها

کارت پستال درخواستی
قالبهای کارت پستالی
حديثه
رز
منا
مرتضي
بهرام رادان شاهكار سينما
علي
شبنم
عاشق ديوانه
تورا من چشم در راهم (صاحبه جون)

        آرشیو
آرشیو تاریخی
هفته چهارم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387

        امکانات

 RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح قالب: آرام

جدیدترین کد آهنگ